یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که زمن رشته ی الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست؟

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بیگمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد


ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان‌ماه سال 1385 ، ساعت11:56 ب.ظ
نسخه قابل چاپ