عشق چیست ؟
مگر عشق واژه تنهایی نیست ؟ مگر عشق درک غربت نیست؟ مگر عشق در گوشه ای تنها نشستن نیست ؟ مگر عشق در کالبد دیوانگی نیست؟
مگر عشق لال شدن نیست؟ مگر عشق به درون خود ریختن نیست؟ مگر عشق گرداب اتش نیست؟ حیران مانده ام از این عشق مگر چیست که
برایش می توان از جان گذشت ای زیبا پسند که عشق را زیبا پسندیدی ،عشق را کجا باید جست؟ در کوچه سار شب یا در گام های افتاب در دیدار
یاور کلام هر کجا که هست ان را خواهم جست
آفتاب
ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت
می کشد اخر مرا این ﭙا وآن ﭙا کردنت
می ﭙسندی بی تو بنشینم در آتش روز وشب
یا که یادت رفته با عاشق مدارا کردنت
می دهی دلتنگیم را در شب مستی به باد
غنچه های باغ لبها را شکوفا کردنت
هر کجا باشد دلم را با تو تقسیم می کنم
خوش ندارم بیش از این اینجا و انجا کردنت
گرچه رسوای توام ناچار بنشین با دلم
تا ببینی نیستم در بند رسوا کردنت
چشم هایم را بدست اور نگاهم را ببین
سرد مهری هاست حتی در تماشا کردنت
تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟
تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد
اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد
بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟
با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری
بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
همیشه همینطور است
....یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد
....اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
.....که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی......
غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم
تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد
من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم
چشمهایم خیس از باران اشک و انتظار
من به این دوری خدایا کی عادت می کنم ؟
می روم قلب تو را پیدا کنم
برق چشمان تو را معنا کنم
می روم شاید که در دشتی بزرگ
معنی عشق تو را پیدا کنم
می روم تا با نگاه گرم تو
این دل دیوانه را شیدا کنم
می روم عاشق شوم همچون نسیم
غنچه های عشق را تا وا کنم
